تبليغاتX
فرفره ی بی باد
 

یه طاقه پارچه مشکی یه اگهیه ترحیم یه دسته گل روی دری همیشه بسته

یه قاب عکس رو دیوار ساعت همیشه خوابیده گلدون و پنجره هم که دل شکسته

یه مرد بی هوییت یه نامه ی وصیت یه حلقه توی دسته مرد خسته

رفتیو جات خالی شد تو خونم اتیشو باز کشیدی به جونم میدونم که حرفای قشنگت

چیزی نیست جز اشکی رو گونم اخ بازم داغت کوبید تو سینه یادتو چقدره دل نشینه

خدایا کاری کن از  بهشتت بتونه اشکامو ببینه

یه عشق نیمه کاره اشکهای باز دوباره یه قبر بی ستاره میونه یک شب

یه سینی خرما از سنگ یه ادم غریبه سرده ولی باز می سوزه تویه تخت

جای لب هاش رو لب هاش رفت و نشست سر جاش زد زیره گریه با یه بوسه از لب

رفتی جایی که کسی ندیده زندگی دنیا همش فریبه شکوه از بی راههای غربت

میدونم اینجا هم غریبه یادته واست جون می سپردم الکی تو اغوشت می مردم

ولی تو فقط یک دفعه مردی که بگی بازی رو بردم

رفتیو جات خالی شد تو خونم اتیشو باز کشیدی به جونم میدونم که حرفای قشنگت

چیزی نیست جز اشکی رو گونم اخ بازم داغت کوبید تو سینه یادتو چقدره دل نشینه

خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه

 

 

دعام کنید(ستاره یخی)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط فرشید یارمحمدی |


سلام بر همه شما که به من لطف دارید و به وبلاگم سر میزنید ببخشید بازم دیر اپ کردم تو رو خدا همتونو دووست دارم بازم با نظراتتون راهنماییم کنید قربونتون ستاره یخی

     

 

**********

شب، تار

شب، بيدار

شب، سرشار است.

زيباتر شبي براي مردن.

 

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجري به من دهد.

***

شب، سراسر شب، يك سر

ازحماسه درياي بهانه جو

بيخواب مانده است.

 

درياي خالي

درياي بي نوا ...

***

جنگل سالخورده به سنگيني نفسي كشيد و جنبشي كرد

و مرغي كه از كرانه ماسه پوشيده پر كشيده بود

غريو كشان به تالاب تيره گون در نشست.

تالاب تاريك

سبك از خواب بر آمد

و با لالاي بي سكون درياي بيهوده

باز

به خوابي بي رؤيا فرو شد...

***

جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم تر را

با لعاب سبز خزه

فرو مي پوشد.

 

حماسه دريا

از وحشت سكون و سكوت است.

***

شب تار است

شب بيمار ست

از غريو درياي وحشت زده بيدار است

شب از سايه ها و غريو دريا سر شار است،

 زيبا تر شبي براي دوست داشتن.

 

با چشمان تو

 مرا

به الماس ستاره هاي نيازي نيست،

با آسمان

بگو.

***

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:2 توسط فرشید یارمحمدی |


سلام بالاخره موفق شدم اپ کنم دو تا شعر براتون میزارم از مشیری با چند تا عکس از مشیری که دلم نیومد براتون نزارم برای سیو کردن  عکس ها  راست کلیک نکنید از روی خود عکس سیو کنید قربون همتون بای تا های.

 

  

   

                               


                                              **************************
دریا

به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی
 مگر یک تن ازین ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی به امیدی که این اوست
 نگاه بی قرارم خیره می ماند
 یکی هم زینهمه نازآفرینان
 امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
 شنیدم بارها از رهگذران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 ولی من چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
 زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 امید خسته ام از پای نشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
 رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ز خود بیگانه از هستی رمیده
 ازین بی درد مردم رو نهفته
 شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
 تن از نامهربانی ها فسرده
 ز حسرت پای در دامن کشیده
 به خلوت سر به زیر بال برده
دو تنها دو سرگردان دو بی کس
به خلوتگاه جان با هم نشستند
 زبانی بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
میپرسید ای سبکباران می پرسید
 که این دیوانه از خود بدر کیست
چه گویم از که گویم با که گویم
 که این دیوانه را از خود خبر نیست
 به آن لب تشنه می مانم که ناگاه
 به دریایی درافتد بی کرانه
لبی از قطره آبی تر نکرده
خورد از موج وحشی تازیانه
می پرسد ای سبکباران مپرسید
 مرا با عشق او تنها گذارید
 غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید .


                                               ****************
هنوز همیشه هرگز
 

هزار سال به سوی تو آمدم
 افسوس
هنوز دوری دور از من ای امید محال
هنوز دوری آه از همیشه دورتری
همیشه اما در من کسی نوید دهد
 که می رسم به تو
 شاید هزارسال دگر
صدای قلب ترا
پشت آن حصار بلند
 همیشه می شنوم
 همیشه سوی تو می ایم
 همیشه در راهم
 همیشه می خواهم
 همیشه با توام ای جان
همیشه با من باش
همیشه اما
 هرگز مباش چشم به راه
همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ
 همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه


                                                               ****

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:59 توسط فرشید یارمحمدی |


وقتی که تنهایی میاد حس میکنم که بیکسم

ترانه هام میسوزنو بریده میشه نفسم

ثانیه ها نمیگزرن هیچ موقع فردا نمیاد.

دلم دیگه زندگیرو

با این همه درد نمیخواد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط فرشید یارمحمدی |


دهانت میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای در ان نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهن تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بن بست کچو پیچ سرما

اتش را به سرخ بار سرود و شعر فروزان میدارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست

آن که بر در میکوبد شبا هنگام

به کشتن چراغ آمده است

 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای در ان نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند برگذرگاها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسنو یاس

 شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور

 عزای مارا به بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد. خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:12 توسط فرشید یارمحمدی |


كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باور كند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
وحس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست

حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند
واز ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست

پدر مي گويد
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و كار خود را كردم
و در اتاقش ، از صبح تا غروب
يا شاهنامه ميخواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد
لعنت به هر چه ماهي و هر چه مرغ
وقتي كه من بميرم ديگر
چه فرق مي كند كه باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد كافي ست

مادر تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهكار طبيعي ست
و فوت مي كند به تمام گل ها
و فوت مي كند به تمام ماهي ها
و فوت مي كند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي كه نازل خواهد شد

برادر به باغچه ميگويد قبرستان
برادرم به اغتشاش علف ها مي خندد
و از جنازه ي ماهي ها
كه زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند
او مست مي كند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي كند كه بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نااميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش
همراه خود به كوچه و بازار مي برد
و نااميديش
آنقدر كوچك است كه هر شب
در ازدحام ميكده گم مي شود

و خواهرم كه دوست گل ها بود
و حرف هاي ساده قلبش را
وقتي كه مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساده آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي كرد
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان قرمزمصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه ي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادكلن مي گيرد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
آبستن است

حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي كارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوض هاي كاشي
بي آنكه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را
از بمب هاي كوچك
پر كرده اند
حياط خانه ي ما گيج است

من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط فرشید یارمحمدی |