فرفره ی بی باد
فروغ فرخزاد،احمد شاملو، فریدون مشیری،داریوش اقبالی
وقتی که تنهایی میاد حس میکنم که بیکسم ترانه هام میسوزنو بریده میشه نفسم ثانیه ها نمیگزرن هیچ موقع فردا نمیاد. دلم دیگه زندگیرو با این همه درد نمیخواد. دهانت میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میپویند مبادا شعله ای در ان نهان باشد روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین و عشق را کنار تیرک راهن تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد اتش را به سرخ بار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست آن که بر در میکوبد شبا هنگام نور را در پستوی خانه نهان باید کرد دهانت میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند برگذرگاها مستقر و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان کباب قناری بر آتش سوسنو یاس عزای مارا به بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد. خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد كسي به فكر گلها نيست حياط خانه ي ما تنهاست پدر مي گويد مادر تمام زندگيش برادر به باغچه ميگويد قبرستان و خواهرم كه دوست گل ها بود حياط خانه ي ما تنهاست من از زماني
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بن بست کچو پیچ سرما
به کشتن چراغ آمده است
دلت را میپویند مبادا شعله ای در ان نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
با کنده و ساتوری خون آلود
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باور كند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
وحس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي ست
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند
واز ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود را بردم
و كار خود را كردم
و در اتاقش ، از صبح تا غروب
يا شاهنامه ميخواند
يا ناسخ التواريخ
پدر به مادر مي گويد
لعنت به هر چه ماهي و هر چه مرغ
وقتي كه من بميرم ديگر
چه فرق مي كند كه باغچه باشد
يا باغچه نباشد
براي من حقوق تقاعد كافي ست
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر هميشه در ته هر چيزي
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد
و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گياه
آلوده كرده است
مادر تمام روز دعا مي خواند
مادر گناهكار طبيعي ست
و فوت مي كند به تمام گل ها
و فوت مي كند به تمام ماهي ها
و فوت مي كند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششي كه نازل خواهد شد
برادرم به اغتشاش علف ها مي خندد
و از جنازه ي ماهي ها
كه زير پوست بيمار آب
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند
شماره بر مي دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفاي باغچه را
در انهدام باغچه مي داند
او مست مي كند
و مشت مي زند به در و ديوار
و سعي مي كند كه بگويد
بسيار دردمند و خسته و مايوس است
او نااميديش را هم
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش
همراه خود به كوچه و بازار مي برد
و نااميديش
آنقدر كوچك است كه هر شب
در ازدحام ميكده گم مي شود
و حرف هاي ساده قلبش را
وقتي كه مادر او را مي زد
به جمع مهربان و ساده آنها مي برد
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را
به آفتاب و شيريني مهمان مي كرد
او خانه اش در آنسوي شهر است
او در ميان خانه ي مصنوعيش
با ماهيان قرمزمصنوعيش
و در پناه عشق همسر مصنوعيش
و زير شاخه ي درختان سيب مصنوعي
آوازهاي مصنوعي مي خواند
و بچه هاي طبيعي مي سازد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود
حمام ادكلن مي گيرد
او
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد
آبستن است
حياط خانه ي ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صداي تكه تكه شدن مي آيد
و منفجر شدن
همسايه هاي ما همه در خاك باغچه هاشان بجاي گل
خمپاره و مسلسل مي كارند
همسايه هاي ما همه بر روي حوض هاي كاشيشان
سرپوش مي گذارند
و حوض هاي كاشي
بي آنكه خود بخواهند
انبارهاي مخفي باروتند
و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را
از بمب هاي كوچك
پر كرده اند
حياط خانه ي ما گيج است
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
من فكر مي كنم
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
| Design By : Night Skin |



