نگاه كن ... گياه وار برهنه ام ... هيچ كجاي تنم روئيدني نيست...بارانِ سكـــــــــــــــــــوت ، دشت خالي
درونم را مي شويد ...در رهرو اين سيل بي پايان ، خواب بلند مــــــــــــــرگ را هر شب در تلخ بيداري ، عجين
مي سازم ... روزي بي گمان اين ذره ذره گرمي خاموش وار ، سر مي زند ز جائي و خورشيـــــــــــــــــد مي
شود ...در من چه وعده هاست ! پل مي كشد به ساحل ِ فردا نام تو ، سر مي زند ز جائي و خورشيد مي
شوي ....وقتي تاريكي لبريزو لبريزتر مي شود ، بر راهوار مـــــــــــــرگ ، در مرزهاي خوني
خورشيــــــــــــــــــد ، نبض بيهودگي ، بوي دلپذير پايان يكسر موج ميزند ... ببين ، ببين كه چه تلخ
ايستاده ام بر كوهسار تنهائي خويش ، ديگر مرزهاي توانستن را نمي شناسم ودر كشاكش كار زار ، بي
رمق مانده ام . من يادگار تطاولم ، هر بامداد بي هوده ام و هر غروب به تنهائي تماشاي آفتاب را در من بهانه
ايست براي گريستن ....
.(فرشید(ستاره یخی))
-----------------------------------------------------------------
فرشید یارمحمدی/5 ساله به صورت جدی به شعر گفتن رو اوردم تا وقتی ثبتشون نکنم دیگه تو وبلاگم نمیزارم
--------------------------------------------------
کلیه حقوق این سایت متعلق به اینجانب فرشید یارمحمدی میباشد هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد